skip to main
|
skip to sidebar
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
بازیگر
شبا با ماسکش حرف میزد.
با توی ماسکش حرف میزد.
با توش.
۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه
آقای کرگدن
همچین خوشحال هم نبود،
از اضافه حقوقش.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
بند، بند
میگفت تو با هرکودوم از این بندها
میتونی سه چارتا کفش ببندی.
از بس بلند بودند،
الکی الکی.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
دلقک هام
دیگه نه موهای فرفریشون زرد و نارنجیه
و نه لباس هاشون رنگی رنگی.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
آلیس، اینجا
بعد یه مدت دیگه چیزایی که
می دید و اتفاقای دور و ورش
باعث تعجبش نمی شدند.
بی تفاوت شده بود.
۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه
مرد
مرد تلخ بود.
خیلی تلخ.
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
تعطیلات
از روزهای تعطیل بدش میومد.
از این که همه ی خانواده میشینن تو خونه، زل میزنن به هم.
از این که همه مغازه ها تعطیل میکنن. ازین که تاکسی گیر نمیاد.
«روزای تعطیل بدمزه ان»
همچین عقیده ای داشت.
میزد بیرون از خونه و الکی تو خیابونا ول میگشت.
خالصاً بیهوده.
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)
Archives
دسامبر
(1)
سپتامبر
(1)
اوت
(1)
ژوئیهٔ
(1)
ژوئن
(1)
مهٔ
(2)
آوریل
(2)
مارس
(2)
ژانویهٔ
(1)